فرهنگی اجتماعی
مقالات فرهنگی اجتماعی
چشم انداز هرات می باشید.| چشم انداز هرات |
|
|
|
| نویسنده محمد قاسم محسنی | ||
| 15/ 02/ 1388 | ||
اسحاق برهاني ( برگر )حرم ملائك پاسبان حجت هشتم را در طوس زيارت ميكني، عطر معنوي آن مكان مقدس، تمام وجودت را سرشار از بوي ولايت ميكند. دلت نميآيد كه آنجا را ترك كني؛ اما به هرحال زندگي مادي ايجاب ميكند كه از محضر امام هشتم اخذ اجازت كني و آمادهي سفر شوي. سوار ماشينهاي تايباد- دوغارون ميشوي حدود دو ساعت طول ميكشد تا به تايباد برسي. در مسير راه به اين طرف و آن طرف جاده نگاه ميكني، بيابانهاي را ميبيني كه ساليان دراز تشنگي كشيده؛ اما امسال از بركت باران بهاري، گياهان و گلهاي لاله را به مهماني دعوت كرده است؛ به گونهاي كه هر مسافر از ديدن آن منظره، حالت خاصي پيدا مي كند و خالق گلها را سپاس ميگويد. آن طرف، رمههاي گوسفندان را مشاهده ميكني كه در ميان چمنزارهاي زيبا، مشغول چريدنند و از كثرت علف، هيچ توجهي به اطراف ندارند و شبان بدون دغدغه در گوشهاي آهنگ چوپاني مينوازد... به تايباد ميرسي جادههاي آسفات شده، پاركهاي زيبا و مزين، ميدانهاي قشنگ كه حكايت از فرهنگ زيباسازي شهرهاي ايران دارد به چشم ميخورد. مردم را ميبيني كه با لباسهاي محلي و قيافههاي خشين و خالي از تعارف كه نشان ميدهد مرز نشيني و برخورد با افراد مختلف آنها را تا حدودي از عاطفه دور كرده است به اينسو و آنسو در گردشاند. سوار ماشينهاي دوغارون ميشوي ده دقيقه طول نميكشد كه دكّهي كنترل پليس ديده ميشود. اين دكّه با دكّههاي جاهاي عادي فرق ميكند. رنگهاي بيروني ديوارهاي آن، نوع لباس و قيافههاي سربازان، نشان ميدهد كه اينجا، التماس و درخواست هيچ مفهومي ندارد و قانون بدون چون و چرا اجرا ميشود. سرباز با نوعي صلابت و همراه با تأخير از دكّهي خود بيرون ميشود و گذرنامهي تورا نگاه ميكند و با چهرهي خشين، گذرنامه را به تو پس ميدهد. راننده با تواضع اجازه ميگيرد تا به راهش ادامه دهد. به نقطه پاياني ميرسي كه گذرنامهات بايد خروجي زده شود. گذرنامهات را به پليس ميدهي و او مهر خروجي ميزند. حدود دويست متر پياده ميروي؛ اما به خاطر سيل، راه خراب شده و در وسط مرز، جوي بزرگي به وجود آمده، از پلي كه روي جوي گذاشته شده عبور ميكني. آهسته آهسته قدم برداشته و نزد آخرين پليس كنترل ايران ميروي؛ امّا پليس اشاره ميكند كه نياز به ديدن نيست؛ چون معلوم است كسيكه از چندين دربند بازرسي عبور كرده باشد، محال است در جواز عبور او اشكال وجود داشته باشد. نزديك ظهر در وسط مرز رو به طرف ايران كرده با خود زمزمه ميكني: ايران! خدا حافظ! آهسته رو را به طرف خاك پاك افغانستان برميگرداني به پرچم سه رنگ آن خيره ميشوي. چشمت به رنگ قرمز و سياه آن ميافتد آه از دل ميكشي و با خود ميگويي: «هنوز در خاك ميهن ما رنگ خون و سياه روزي هست»؛ ولي وقتي چشمت به رنگ سبز آن ميافتد اندكي غم از دلت بيرون ميشود و اميدوارانه با خود ميگويي: «خدا را شكر تا هنوز علامت پيروزي و بهروزي در كشور ما وجود دارد.» با وقار، قدمها را برميداري و با خود تصور ميكني كه در اينجا اگر راه بروي و اين طرف و آن طرف گردش كني، كسي با چشم يك بيگانه به تو نگاه نخواهد كرد و نخواهد پرسيد: «كارت شناسايي داري؟» اميدوار ميشوي و با خود حديث نفس ميكني كه من هم كشور و وطن دارم. با آرامش تمام به سمت سالن دخولي ميروي (جاي كه گذرنامهات را مهر دخولي ميزند) نزديك ظهر است صداي اذان به گوش ميرسد. خوب دقت ميكني؛ ولي شهادت بر ولايت علي (ع) به گوش نميرسد. دستها را با لاي ابرو ميگذاري تا مانع تابش مستقيم نور خورشيد بر چشمانت گردد و به آن طرف سرك (جاده) نگاه ميكني كه صداي اذان از مسجدي در كنار سالن دخولي به نام مسجد حضرت عمر (رض) به گوش ميرسد. با خود ميگويي، همانگونه كه حضرت علي و عمر در زندگي با هم مخالفت داشتند، طبيعي است كه در مسجد عمر نام علي برده نميشود. به فكر فرو ميروي با خود ميگويي: ديگر وقت آن رسيده كه تعصبهاي بيجاي قومي و مذهبي را كنار بگذاريم؛ چرا كه آتش اين نوع تعصبات در طول چندين قرن، ملت و مردم ما را بدبخت و آوارهي هرديار كرده است. وارد سالن دخولي ميشوي. سالن هرچند وسيع و سنگكاري شده است؛ ولي به خوبي نشان ميدهد كه كاركنان آن در حفظ و نگهداي و پاكيزگي محل كار خود نه تنها كم توجه بوده؛ بلكه اصلاّ نسبت به اين مسايل بيخيال است. روي نيمكتها مينشيني از پسري سؤال ميكني كاركنان كجاست. در جواب ميگويد: «آنها براي صرف غذا رفته.» حدود نيم ساعت منتظر ميماني. مردي با وقار و چهرهي متديّانه در پشت شيشهي كار ظاهر ميشود با آرامي ميگويد: «دوستان! يكي يكي و هركس به نوبت بياييد.» خوشحال ميشوي و به ياد سال 81 ميافتي كه وقتي وارد همين سالن ميشدي، چهرههاي خشمگين و مكروهي پيش چشمانت سبز ميشد كه ياد و خاطرهي سپاهيان يزيد را دو باره زنده ميكرد. با خود فكر ميكني و ميگويي: «حتماً برخورد كاركنان سال81 متأثر از رفتار غير انساني و تبعيض آميز فرمانده حوزهي جنوب غرب؛ يعني اسماعيل خان بوده كه ميان هزاره و غير هزاره، شيعه و سني تفاوت بسيار قايل بود.» گذرنامهات خروجي خورده و به طرف خاك افغانستان حركت ميكني. همينكه از سالن خارج ميشوي صداهاي نالهي جانسوز به گوشت ميرسد. يكي را ميبيني كه قادر به راه رفتن نيست و روي زمين خوابيده و تقاضاي كمك ميكند و با صداي يا الله يا الله دلت را نا آرام ميكند. ديگري با عمامهي سفيد و ريش بلند و برف رنگ، دنبالت ميآيد و از تو درخواست پول ميكند. سومي با لباسهاي بسيار كهنه و صورت آفتاب خورده پيش رويت سبز ميشود و طلب كمك ميكند با خود ميگويي به كدام يك از اينها كمك كنم! خودت را از چنگ آنها خلاص ميكني؛ اما اينبار بچههاي كوچك با وضع بسيار اسفبار و با صورتهاي زغال رنگ كه از فرط آفتاب خوردگي به درستي قابل تشخيص نيست، با فٌرغونهاي خاكي، راه را بر تو سدّ كرده و درخواست ميكند كه ساكت (كيف) را با فرغون حمل كند و از تو كرايه بگيرد. در كنار اين وضع، افرادي را ميبيني كه با لباسهاي فاخر و ريشهاي پرپشت و چهرههاي بشّاش در كنار ماشينهاي پيشرفتهي خارجي ايستاده و با يك قيافهي متكبرانه به اطراف نگاه ميكند. نگاه اين صحنه، جاي ترديد باقي نميگذارد كه باور كني فاصلهي اقتصادي ميان افراد اين جامعه نه تنها يك طبقه؛ بلكه چند طبقه است. پياده راه ميروي و از هر سو رانندههاي سودجو و فرصتطلب اطراف تو را حلقه زده و هركدام به طرف خود ميكشد. يكي ميگويد نوبت ماست؛ ديگري داد ميزند ماشين او لمبر پليت (پلاك) ندارد و عسكر (سرباز) اجازهي رفتن نميدهد. به هرحال راضي ميشوي يكي بيايد و تو را سوار كرده از ميان آنها ببرد. سرانجام با كرايهي بسيار بالا، سوار ماشين ميشوي؛ اما راننده ميگويد: «كمتر از شش نفر سوار نميكنم؛ چرا كه من شش روز است در مرز منتظر نوبتم و امروز نوبت من رسيده است.» در شهري كه تا هنوز مردم آن به قوانين عادت نكرده بايد به وجهي انعطاف نشان داد. شش نفر سوار يك ماشين معمولي 120 كيلو متر راه را تحمّل ميكني. از اين شش نفر سه نفر افغاني و سه نفر آن ايرانياند. ابتدا ايرانيها را نميشناسي؛ چرا كه آنها لباسهاي افغاني در تن كرده و آنقدر به اين كشور سفر كردهاند كه از شما بهتر به آداب و رسوم مردم اين شهر آگاهند. يكي از آنها از آداب و رسوم و فرهنگهاي مردم افغانستان صحبت ميكند؛ از كابل ميگويد، از باميان خاطرات نقل ميكند، حوادثي كه در كابل اتفاق افتاده با ريز و درشت آن بيان ميكند. تعجب ميكني كه يك ايراني چگونه اين قضايايي جزئي را پيگيري ميكند. اما به هرحال به آنها با ديد شك و ترديد مينگري؛ چرا كه آنها نه سواد دارند تا بگويي براي امور فرهنگي به افغانستان سفر ميكنند و نه نشانههاي تجّار بودن در آنها ديده ميشوند تا حكم به تاجر بودن آنها نمايي و احتمال كارگري كردن آنها را در افغانستان به دليل عقل منتفي ميداني. به هر صورت، راهي هرات ميشوي چند كيلومتر كه از مرز فاصله ميگيري به «اسلام قلعه» ميرسي، منطقهي كه نميداني اسم آن را چه بگذاري. شهر يا روستا؟ از اينكه در كنار جاده قرار دارد و جمعيت آن زياد است بايد شهر باشد؛ ولي از اين جهت كه مردم آن بسيار به صورت سنتي و خالي از هرگونه آرايش شهري زندگي ميكنند، بايد روستا ناميد. به هرحال چنانكه از در و پنجره، صورت ظاهري خانهها، نوع لباس، چهره و رفتار مردم آن منطقه پيداست، چنين ميتوان گفت كه با اينكه اين منطقه در نوار مرزي با ايران قرار دارد و سالانه اموالي بسيار فراواني از اينجا به ساير مناطق افغانستان گمرك ميشود و از اين طريق سرمايهي بسيار هنگفتي عايد كشور ميگردد؛ اما متأسفانه از آن سرمايه، هيچ بهرهاي نصيب اين منطقه نميگردد. همينجاست كه به خود اجازه ميدهي تا حكم به بي عدالتي امير (اميرالمؤمنين)! اسماعيل خان؛ حاكم سابق هرات كني. او كه بنا به گفتهي راوي، ميليونها دلار را صرف ساختن خانه در شهر مشهد ايران و كشورهاي اروپايي كرد؛ اما هرگز راضي نشد كه كودك «اسلام قلعه» كفش و لباس نو بپوشد. از «اسلام قلعه» عبور ميكني ماشين با سرعت زياد در حركت است. چشمت به تابلوي راهنما ميافتد نوشته است: «هرات 120 كيلومتر» رو به راننده كرده سؤال ميكني: «هرات چند ساعت راه است.» او ميگويد: «اگر احتياط نكنيم يك ساعت ميرسيم.» به ياد سال 81 ميافتي كه حدود چهار ساعت طول ميكشيد تا در اين مسير درد پهلو را تحمّل كني. احساس خرسندي ميكني و بر مردم زحمتكش و پرتلاش ايران درود ميفرستي؛ چرا كه آنها بودند كه اين زمين نا هموار را بر ما هموار كردهاند و سرك (جاده) صاف و مترتب را در اختيار ما گذاشتند. در صندلي جلو ماشين همراه دوست ديگري نشستهي و از تنگي جا، احساس ناراحتي ميكني؛ اما ديدن مناظر زيبا، توجه به فرهنگ و آداب و رسوم و نوع فعاليت مردم هرات، اين ناراحتي را براي تو به خوبي قابل تحمل ميسازد. به سرك (جاده)ي هموار و زيبا نگاه ميكني و تابلوهاي راهنمايي آنرا به دقّت زير نظر ميگيري محكمكاريهاي سرك (جاده) را مورد توجه قرار ميدهي و به خرابيهاي عارض از سيل امسال (بهار1388) نظر مياندازي، با خود فكر ميكني كه همسايهي ما (ايران) كه حدود چند سال پيش همين سرك (جاده) را آسفالت كاري كرده، تا چه اندازه با دورانديشي و دلسوزانه زحمت كشيده؛ اما واي به حال مردم ما كه با اينكه يك عمر از اين راه بايد عبور كنند؛ ولي نسبت به كشورشان آنقدر دلسردند كه به خود زحمت نميدهند تا دست كم نيم روز، وقتشان را صرف ترميم خرابيهاي ناشي از سيل نمايند! از سوي ديگر وقت نگاهت به آبهاي ناشي از باران بهاري ميافتد كه بدون كنترل از وسط سرك (جاده) جاري است و در كنار آن، دشتها و بيابانهاي تشنهاي را ميبيني كه نياز شديد به اين آبها دارند، بيشتر ناراحت ميشوي و با خود ميگويي: «بهتر نيست كساني كه در مرز و در اطراف جادهي «اسلام قلعه- هرات» بيكار، منتظر كمك ديگران نشستهاند، كمر همت بالا بزنند و اين آبهاي سرگردان را هدايت و نياز خود را رفع كنند.» البته اين را هم ميسنجي كه اين كار به تنهايي از توان آنها خارج است؛ لذا كم توجهي دولت و حكومت افغانستان را در مهار كردن اين آبها، عامل اصلي به شمار ميآوري. به صحبتهاي سه نفر ايراني كه همراه يك نفر افغاني در صندلي عقب ماشين نشستهاند، گوش ميدهي. يكي از آنها وقتي اين صحنهها را ميبيند، ميگويد: «شما افغانيها كه در ايران بسيار كارگر هستيد؛ چرا در كشور خودتان كم كار ميكنيد.» سخن او جالب است و يك حالت واقعي از روحيات مردم ما را بيان ميكند و آن روحيهي كوتاه انديشي مردم ماست؛ زيرا مردم ما به نفعهاي كوتاه مدت كه از كارگري در ايران حاصل ميشوند، بسيار دلگرمتر از سرمايههاي واقعي حاصل از تلاش و كوشش در كشورشان هستند. به هرات نزديك ميشوي نگاهت به اردوگاهي پناهندگاني ميافتد كه ساليان پيش از شمال كشور؛ يعني از فارياب و بادغيس بنا به دلايلي به اينجا مهاجرت كردهاند. خانههاي كه شبيه لانهي زنبور است در سمت چپ جاده واقع شدهاند. مردماني با لباسهاي محلي و خانههاي گِلي كه از شهر دورند و از درخت خالي؛ اما پر از بچههاي پا برهنه و پير مردهاي با عمامه. وارد شهر هرات ميشوي در بدو ورود، چشمت به نمايشگاه ماشينهاي شيك و زيبا، روشن ميشود. ماشينهاي كه از فرط زيبايي هر بيننده را فريفتهي خود ميسازند. كمي آن طرفتر، تابلوي تبليغات موبايل را مشاهده ميكني. چنين برداشت ميكني كه مردم اينجا به دو وسيلهي ارتباطي زميني و فضايي؛ يعني ماشين و موبايل علاقهي فراوان دارند. به مركز شهر ميرسي، با مردماني با لباسهاي مختلف و چهرههاي گوناگون روبرو ميشوي. جاي كه فرهنگهاي متضاد با هم آشتي كردهاند. يكي با كوت و شلوار، ديگري با لباس افغاني، سومي با لباس محلي، ريش بلند و عمامهي سفيد بر سر. زنها بسيار با وقار، برقعهاي (چادر بقرا) زيبا بر سر و بسيار كم در داخل شهر ديده ميشوند. فرهنگي كه بسيار قابل تحسين است؛ چرا كه همين امر عامل عمده براي كنترل هوسراني در اين شهر شده است و از هرات شهر بسيار آرام، مردمان ملايم و متواضع ساخته است. به مسافرخانهاي در «دروازهي ملِك» ميروي، مسافرخانه سه طبقه است. به طبقهي سوم آن يك اتاق كرايه ميكني. با افراد مسافرخانه آشنا ميشوي و از اوضاع هرات سؤال ميكني. آنها اظهار رضايت ميكنند. به وضع مسافرخانه مخصوصا از نظر آداب و فرهنگ ديني توجه ميكني، ميبيني وضعيت تا حدودي از اين لحاظ خوب است. شنيدي بودي كه در افغانستان ماهواره و تلويزيون در انحراف فرهنگي مردم نقش اساسي داشته است. به اين مسأله حساس ميشوي. نيم نگاهي به سالن عمومي مسافرخانه مياندازي، جايي كه تلويزون در آنجا قرار دارد، تا ببيني آن چيزي كه در بارهي ماهواره شنيده بودي تا چه اندازه در هرات، مصداق دارد. بعد از جستوجوي اندك به اين نتيجه ميرسي كه مردمان هرات، در حفظ فرهنگ ديني و اسلامي تا حدودي كوشا بودهاند. از دروازهي ملِك شروع به گردش در شهر ميكني. علاوه بر كار شخصي، وضعيت اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي اين شهر را نيز دنبال ميكني. وضعيت اقتصادينگاهي به وضعيت اقتصادي مردم مياندازي، از مغازههاي هزارهها در دروازهي ملك شروع ميكني، نگاهي به اجناس آنها مياندازي ميبيني بسيار غني و پر از مشتري است؛ چرا كه اكثر كسانيكه از ايران ميآيند از اين مغازهها خريد ميكنند. آن طرفتر مغازههاي بسيار پيشرفته از برادران هراتي به چشم ميخورد كه از قصابي گرفته تا لوازم برقي، پارچه فروشي، لوازم خانگي، موبايل، لوازم ماشين و... وجود دارند و به قيمت مناسب به فروش ميرسند. نرسيده به پارك گلها به پاساژ لوازم صوتي و تصويري سرميزني. چشمت به فروشگاههاي كامپيوتر و لبتاپ و نرم افزارها ميافتد. شگفتزده ميشوي. يكي يكي نگاه ميكني با خود ميگويي: «عجب شهري! تا چه اندازه اين مردم به ارتباطات و فضاي مجازي رو آوردهاند.» در كنار اينها ساختمانهاي بسيار پيشرفته، مراكز تجاري، هوتلهاي سر به فلك كشيده، مخصوصا هوتل تجارت كه روبروي پارك گلها واقع شده و در حدود ده-دوازده طبقه حدس ميزني، به چشم ميخورد كه با ديدن آنها، وضعيت اقتصادي هرات را بسيار مثبت مينگري؛ اما عينك را از چشم برميداري و نگاهي به وضع افرادي در كنار سرك (خيابان) مياندازي كه با سر و صورت نا بسامان، بساط كوچكي از اجناس خرد و ريز را در جلو خود پهن كرده و آمدن مشتري را لحظه شماري ميكنند. نگاهي به صرّافهاي مياندازي كه در هر راهرو و چهار راه و سه راه، مبالغي را در داخل صندوقچهي خود به نمايش گذاشته و آمدن افراد تازه وارد از ايران را به دقيقه حساب ميكنند. از گشت و گذار در كوچه و بازار شهر هرات به اين نتيجه ميرسي كه وضعيت اقتصادي و روزگار عمومي اين مردم نسبت به شرايط افغانستان و در مقايسه با ديگر شهرهاي كشور در رتبهي «بسيار خوب» قرار دارد. وضعيت بهداشت و درمانبنا به دستور كنسولگري ايران بايد آزمايش خون بدهي. به «آزمايشگاه رازي» فرستاده ميشوي؛ اما به طور اتفاقي به «خانهي سبز پارسيان» ميروي. درمانگاهي بسيار وسيع كه در سرك «جاده» بهزاد واقع شده و ادارهي آن بدست پارسيان ايران است. نگاهي به انبوه جمعيت مياندازي كه در حياط درمانگاه، روي آفتاب گرم نشسته و چهرههاي ظاهري آنها نشان ميدهند كه از راههاي بسيار دور آمدهاند. از درِ سالن درمانگاه، نظري مياندازي از كثرت جمعيت، جرئت نميكني تا وارد سالن شوي. از درمانگاه بيرون ميروي. از كسي وضعيت درمان را در هرات سؤال ميكني. او راضي به نظر نميرسد و ميگويد: «ما اكثراً بيماراني كه مشكل جدي داشته باشند به كنسولگري ايران معرفي ميكنيم و آنها مبلغ هفتاد هزار افغاني، وديعه ميگيرد و براي بيمار و يك نفر همراه ويزا ميدهد تا فرد بيمار براي درمان به ايران انتقال داده شود.» به آزمايشگاه رازي كه با «خانهي سبز پارسيان» فاصلهي چنداني ندارد ميروي. آزمايشگاه بسيار پيشرفته و پاكيزه و كاركنان آن بسيار منظم است. برخورد آنها بسيار خوب و اهل تعارف است. هرچند سؤال نميكني كه آزمايشگاه از كيست؛ ولي از ارجاع كنسولگري به آنجا و اهل تعارف بودن كاكنان آن، حدس ميزني كه اين آزمايشگاه به نحوي با ايرانيها ارتباط دارد. به هرحال از دقت به وضعيت بهداشت و درمان در هرات با توجه شرايط عمومي افغانستان، اظهار رضايت ميكني. از ترهبار فروشي گذر ميكني. نگاهت به سبزيهاي بسيار تازه و ميوههاي خوشرنگ ميافتد كه با ظاهرسازي صاحب آن، جلاي خاصي پيدا كرده است. محل فروش ميوه تا حدودي تميز و آبپاشي شده است. اما متأسفانه كمي آن طرفتر (سهراهي دروازهي ملك) محل نسوار سازي است كه كاركنان آن بسيار با حوصله در دل آفتاب گرم و زير خيمه مانندي جمع شدهاند و با اشتياق تمام، نسوار ميسازند. كمي آن طرفتر ميايستي و به طور دقيق به آنها نگاه ميكني؛ ولي بوي شديد نسوار به گونهاي است كه محل را براي غير نسواريها غير قابل تحمل ساخته است. اما صبر و بردباري مغازهداران اطراف نسوارسازي را؛ بلكه تحمل تمام مردم هرات را تحسين ميكني كه چگونه در كنار هم زندگي مسالمتآميز و با محبت را سپري ميكنند. هرچند وضعيت بهداشت شهري بسيار مطلوب نيست؛ ولي بهداشت و سلامتي روانيآنها حقيقتاً قابل ستايش است. وضعيت اجتماعيتنشهاي قومي، مذهبي، زباني و... در كشور بزرگ افغانستان، متأسفانه سابقهي طولاني داشته كه هرات نيز از اين كشمكشها در امان نبوده است. اين كشمكشها به گونهاي بودهاند كه متأسفانه مردم ما «وحدت ملي» را نه تنها يك مفهوم خالي از معنا تصور ميكردند؛ بلكه آن را بكلي از ياد برده بودند و طبيعتاً براي به وجود آمدن آن، هيچگونه تلاشي به خرج نميدادند. همچنين جاي انكار ندارد كه عدم ثبات سياسي چندين ده در كشور، آرامش و آسايش را از مردم سلب كرده بود،. براي درك و اقعيتر از اين مسايل در شرايط جاري، پاي صحبتهاي ساده و صادقانهي مردم مينشيني و با مردم كوچه و بازار با زبان ساده و صادقانه و با پرهيز از بكارگيري هرگونه الفاظ و مفاهيم غير معروف، با آنها صحبت ميكني؛ چرا كه عقيده داري براي درك واقعيتر از زندگي اجتماعي مردم بايد با افرادي صحبت كرد كه مشكلات اجتماعي را واقعاً درك ميكند؛ بلكه در بطن آن قرار دارند. از ظاهر رفتار مردم هرات پيميبري كه آنها با همديگر بسيار صميمي و با محبتند و گوناگوني قومي، مذهبي، زباني و... هرچند در زمان سابق، زندگي اجتماعي را در اين شهر با مشكل مواجه كرده بودند و مردم شيعه و هزاره تا حدودي زيادي در تنگنا قرار داشتند؛ ليكن در شرايط فعلي اين معضل، حل شده است و آنها در كنار هم و با آرامش، در كارهاي روزمره مشغولند. پياده بسوي پارك گلها ميروي به مغازهها و مردم شهر نگاه مياندازي؛ اما متأسفانه شيعهها و هزارهها را به ندرت ميبيني. نرسيده به شهرنو، پيرمرد هزاره را ميبيني كه جلو مغازهي تاير (لاستيك) فروشي، صندوقچهاش را پيش روي خود گذاشته و خود روي صندلي با آرامي نشسته. از او در بارهي وضع شهر و زندگي در هرات سؤال ميكني. او بسيار شاداب و از زندگي در هرات راضي است. پاي صحبتهاي او مينشيني و چنين ادامه ميدهد كه من قبلاً در ايران بودم؛ ولي متأسفانه احساس زنداني بودن ميكردم. مدتي است كه در جبرئيل خانه ساختم و زندگيام با صرّافي خوب ميگذرد؛ اما بهتر از همه اين است كه من در اينجا احساس راحتي ميكنم. البته معلوم است كه هر انسان در خانهي خود اين احساس را دارد. به هرحال، از برخورد هراتيها با او سؤال ميكني، بسيار اظهار رضايت ميكند. از كنسولگري ايران سوار ماشيني ميشوي كه صاحب آن يك پشتو است. از او در بارهي وضع زندگي در هرات سؤال ميكني؛ اما او بر عكس ناراضي است. به او ميگويي: «خوب ماشين داري براي چه از زندگي رضايت نداري.» او در پاسخ از كمي پول شكايت ميكند. از صحبتهاي او اينگونه برداشت ميكني كه پشتونها در هرات، نسبت به جاهاي ديگر از شرايط مناسبي برخوردار نيست. روبروي دروازهي ملِك پياده ميشوي، از راه تصادف با يك مولوي كه چهرهي بسيار ظاهر الصلاح دارد، مواجه ميشوي. با او سلام ميكني و از وضعيت مدارس در هرات و مولويهاي معروف هرات سؤال ميكني؛ اما در ضمن از رفتار متقابل شيعه و سني در هرات و در بارهي نقطهي حساسي كه سبب جداي شيعه و سني ميشود، جويا ميشوي. او با يك مقدمهچيني منطقي نتيجهي عجيب و دلخواه خود را ميگيرد و ميگويد كه شيعهها به خلفاي راشدين، فحش ميدهد و معلوم است كه اگر كسي خلفاي راشدين را لعن كند، اين آيهي قرآن را منكر شده است كه ميفرمايد: «رضي الله عنهم و رضوا عنه»[1] و اين آيه صراحتاً رضايت متقابل خدا (ج) و خلفاي راشدين را بيان ميكند. از سوي ديگر اگر كسي يك آيهي قرآن را منكر شود، گويا تمام آن را انكار كرده است و منكر قرآن كافر است. از قدرت استدلال و برهانسازي عجيب او به شگفت ميافتي؛ اما با او مجادله نميكني؛ چرا كه هدف تو كشف واقعيات اجتماعي و استخراج تنافر ذهني اهل سنت نسبت به اهل تشيع است؛ لذا به تعبير معروف با او مماشات ميكني تا حرفهاي دل او را بشنوي. نزديك ظهر و زير آفتاب، آنقدر با او حرف ميزني كه احساس خستگي ميكني؛ اما اين خستگي را، بهاي بسيار اندك در قبال كشف واقعيات اجتماعي و تضادهاي مذهبي در كشور ميداني. از اين گفتوگو به اين نتيجه ميرسي كه هرچند اختلافات مذهبي در افغانستان به خصوص در شهر هرات كاهش يافته؛ اما متأسفانه اين قضيه، چنان پيچيده است كه براي راه حلّ نهايي آن بايد چارههاي عميقتر انديشيد. وضعيت فرهنگيمراد از فرهنگ در اينجا، معناي خاصي آن؛ يعني علم و دانش و سطح معلومات مردم است، نه معناي عام آن كه تمام صورتهاي انتزاعي يك جامعه را دربر ميگيرد. براي شناخت وضعيت فرهنگي هرات از دو پسري صنف ده كه يكي تاجيك هراتي و ديگري هزاره است، آغاز ميكني. خسته از شهر بر ميگردي، نگاهت به پسري هزارهي كه حدود چهارده سال سن دارد ميافتد كه در كنار ديواري، بساطي از خرد و ريزي گوناگون پهن كرده و در پهلوي او پسري هراتي با همان سن و سال به چشم ميخورد كه هردو با هم بسيار صميمياند. آن طرفتر پير مردي هراتي را ميبيني كه با ريش و سبيل ماش برنج، پشت صندوقچهي صرّافي خود با اقتدار تمام نشسته. به آنها سلام ميكني. پسري هزاره روي صندلي چوبي نشسته. جا خالي ميكند و روي صندلي مينشيني. با زبان ساده و كودكانه، شروع به صحبت ميكني؛ چرا كه به اين سخن پيامبر (ص) اعتقاد كامل داري كه ميفرمايد: «كلّموا الناس علي قدر عقولهم لا عقل قدر عقولكم» و اين شعر مولوي را باور داري كه ميگويد: چونكه با كودك سروكارت فتاد باز زبان كودكي بايد گشاد نگاهي به اجناس پسري هزاره مياندازي، چشمت به كتابهاي او ميافتد كه روي اجناس گذاشته است. آنها را يكي يكي برداشته و ورق ميزني، كتابها بسيار ساده و كاغذهاي آنها بسيار خراب است. پسر هراتي و هزاره روبروي تو ابستاده و با خوشطبعي از هر كتاب چند سؤالي از آنها ميپرسي؛ اما متأسفانه متوجه ميشوي كه آنها هرچند به درس علاقهمندند؛ ولي غير از كتاب پشتو، كتابهاي درسي ديگر را چندان بلد نيستند. اين سؤال و جواب، آنقدر به مذاق آنها خوش ميآيد كه حتي پدر بزرگ پسر هراتي كه آن طرفتر نشسته، وارد بحث ميشود و سؤالهاي بسيار قديمي را وارد صحنه ميسازد. پسرها را به درس تشويق ميكني و از وضعيت مكتب و معلمان سؤال ميكني؛ اما آنها راضي به نظر نميرسد. از كيفيت نمرات ميپرسي، آنها ميگويند كه نمرات هرچند به درس بستگي دارند؛ ولي پول و پارتي و آشنايي با معلمان هم، خالي از تأثير نيستند. با خود ميگويي از اينكه با پول، كاري يك دانشآموز راه ميافتد خوب است؛ ولي از اينكه اين عمل پايههاي درسي او را خراب ميكند و در نتجه فرد، بيسواد و غير مفيد در جامعه بار ميآيد، كاري بسيار ناشايسته است. با خود فكر ميكني كه خدا خانهي اين «پ»هاي خائن را خراب كند كه در اكثر جاها، هم كارها را راه اندازي و هم خراب ميكند. به هرحال از اينكه كشور ما به اين حد از امنيت و فضاي مساعد براي آموزش و پرورش آماده شده، هزار بار جاي شكر دارد. البته خصيصهي رشوهگيري (كه متأسفانه در تمام ادارات كشور ما حاكم است و به حد شايع شده كه نه تنها قبحيت عرفي خود را از دست داده است؛ بلكه جزء مؤلفههاي ويژگي فرهنگي ما قرار گرفته است) امر بسيار نگران كننده است. از كنسولگري ايران برگشتهي با اينكه بسيار خسته شدي؛ اما چشمت به كتابخانهي عمومي هرات ميافتد از ماشين پياده مي شوي، آهسته آهسته بسوي درِ كتابخانه ميروي از نگهبان اجازه ميگيري و وارد كتابخانه ميشوي. طبقهي همكف، اختصاص به كارهاي هنري دارد و طبقهي دوم كتابخانه است. بسيار خرسندي از اينكه اولين بار است كه از خانهي فرهنگ كشور خود ديدن ميكني. از پلهها بالا ميروي تا وارد سالن كتابخانه ميشوي. به مسؤول كتابخانه سلام ميكني. او با برخورد خوش، خستگي تو را برطرف ميكند. نگاهي به قفسههاي كتاب مياندازي با خود ميگويي: «كتاب بسيار زياد است.» از مسؤول كتابخانه اجازه ميخواهي تا به كتابها يك نگاه اجمالي بيندازي؛ اما او ميگويد كه ديدن تمام كتابها كاري سختي است. روي صندلي بنشين تا دستيار ما ليست كتابها را نزدت بياورد. سخن منطقي او را ميپذيري و روي صندلي ميشيني تا تنها ليست كتابها را ببيني. دستيار ميگويد: «ليستي چه نوع كتابها را ميخواهي؟» تو كه كم و بيش با كتابهاي ادبي و فلسفي آشنايي داري، ليست اين نوع كتابها را درخواست ميكني. نگاهي به ليست مياندازي و حدود نيم ساعت به آن خيره ميشوي؛ ليكن پيميبري كه خواندن اين ليست، زمان زياد لازم دارد و نميشود با اين زمان اندك تمام آن را خواند؛ اما از اين مجمل اين حديث مفصل را ميخواني كه كتابخانهي عمومي هرات بسيار غني و 99/. كتابها، چاپ ايران است؛ اما تعداد كتابهاي چاپ شده در خود كشور بسيار اندك است. به سمت سالن مطالعه قدم بر ميداري. ميان سالن مطالعه و قفسههاي كتاب، چيزي حايل نيست. نگاهي به سالن مطالعه مياندازي. ميبيني، سالن مطالعه چندان بزرك نيست؛ ولي افراد در آن بسيار كم است؛ اما تأسفبارتر از آن اين است كه اين افرادِ كم، كمتر مطالعه ميكنند و بيشتر به صحبت مشغولند. از همهي اينها گذشته، مشكل اساسي اين كتابخانه، مختلط بودن سالن مطالعه است. از كتابخانه بيرون ميشوي. پلهها را يكي يكي پشت سر ميگذاري؛ اما اين نكته توجه تو را بيش از همه به خود جلب ميكند كه اينجا كتابخانهي عمومي است و در مركز شهر هرات قرار دارد و از سوي، شهر هرات يك شهر علمي در كشور به حساب ميآيد و از سوي ديگر، تعداد مطالعه كنندگان اين كتابخانه بسيار اندك است. از ضميمه كردن اين چند مقدمه چنين نتيجه ميگيري كه ميانگين مطالعه كنندگان در شهر هرات بسيار پايين است. از نگاهي اجمالي به وضعيت اقتصادي، بهداشت و درمان، حال و هواي جامعه و مردم هرات، وضعيت فرهنگي و... به اين نتيجه ميرسي كه كيفيت امور ياد شده نسبت به سالهاي گذشته و در مقايسه با دوران حكومت امير اسماعيل خان؛ حاكم سابق هرات، بسيار بهتر شده است. مهمتر از همه اينكه در زمان حاكم مذكور، تنافر مذهبي، قومي، زباني و... بسيار شديد بود و فشارهاي زيادي بر اقوام مظلوم، مخصوصاً هزارهها و شيعهها وارد ميآمد؛ اما در شرايط فعلي، هرات شهر آرام، تاحدودي آباد، مردم آن باهم بسيار صميمي و خالي از تبارز كينهها، در كنار هم زندگي ميكنند. تو هم كه با كولهباري از خاطرات نيك از مردم و شهر هرات، بعد از سه روز مهماني، مردمان آنرا به معبود پير هرات ميسپاري. سوار ماشين شده به مرز ميرسي. آهسته رو را به طرف خاك پاك افغانستان برميگرداني و با اين سرزمينيكه تازه زخمهاي آن رو به بهبود است، خدا حافظي و براي سلامتي كامل آن دعا ميكني.
15/2/1388ش. [1] . (انعام- 119). لازم به يادآوري است كه هدف ما در اينجا صرفاً گزارش از يك وضعيت است نه بحث و مجادله؛ لذا لازم نديدم كه بحثهاي تفسيري، ذيل آيهي مذكور در اينجا آورده شود.
|
||